مؤلف مجهول
434
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
نور ولايت « 1 » دانست كه در وى جن تصرف دارد . تبسم كرد و گفت : فردا كه به نماز جمعه رويم او را حاضر سازيد . چون جمعه آمد ، شيخ با جماعتى از مريدان خود « 2 » به نماز جمعه روان شد « 3 » و نزديك شهر رسيد . مردمان شهر چون شيخ را ديدند ، درويش پرنده را ترغيب كردند كه « 4 » شيخ را « 5 » استقبال كند . درويش گفت : خوش باشد ! درويش پيش شد ، و « 6 » خلق انبوه در عقب او « 7 » و درويش پرانپران شيخ را استقبال كرد . نزديك به شيخ كه رسيد سلام كرد . شيخ جواب « 8 » وى نداد و عصا به دست گرفت و به كتفين او يكانيكان « 9 » بزد . از هر دو « 10 » كتف او يكان كبوتر پريد . شيخ گفت : اى پرنده اين بار بپر ! هرچند به خود زور كرد ، يك وجب نتوانست پريد . « 11 » آن روز اكثر مردم سر تسليم در قدم شيخ نهادند . و روز ديگر در مجلس عالى نشسته بود ، و از اكابر حاضر بودند . شيخ به اضطراب از مجلس برخاست و بر بلندى برآمد ، و يكبار دست دراز كرد ، و بار ديگر « 12 » دراز كرد ، در مرتبهء سوم دو زانوى مبارك خود به زمين نهاده دست دراز كرد و برخاست . از جبين مبارك آن بزرگوار « 13 » خويى ظاهر شد . برگشت و در مجلس بنشست . اهل مجلس گفتند : اين رمز شيخ دال به امريست كه خواهد ظاهر شد « 14 » . حضار مجلس اين روز و اين وقت را تاريخ ساختند و به كتابت آوردند . بعد از چند روز پسر حضرت شيخ ، سيد كار دگر قدس الله سره العزيز به ششتن درويش رسيد . مردم از او پرسيدند كه : اى شيخزاده ! شما را در راه هيچ واقعه پيش آمد يا نى ؟ شاهزاده معلا گفت : آرى ! آن روز كه به عقبه رسيديم و مىبرآمديم ، و بر سر « 15 » عقبه برآمده بوديم ، به ناگاه خطايى رسيد و پاى من لغزيد و به مغاكى فروافتادم « 16 » كه از نام و نشان من كسى را خبر نماند . همين مقدار مىدانم كه فرياد درويشان به گوش من مىآمد « 17 » و مرا بههيچوجه امكان برآمدن نبود . حيران ماندم و درويشان نالان . درين زمان به خاطر آمد كه به شيخ مىبايد رجوع كردن « 18 » . گفتم : يا شيخ « 19 » ! من « 20 » به ملازمت تو مىآمدم ، « 21 » به اين بلا گرفتار شدم . خلاصى من در دست كرامت و ولايت تست . و متوجه به باطن شيخ شدم « 22 » . ناگاه ديدم كه « 23 » شيخ حاضر شد
--> ( 1 ) - ت : شيخ بالفور به ولايت ( 2 ) - ب : - خود ( 3 ) - ب : جمعه رفتند ( 4 ) - ب : + حضرت ( 5 ) - ب : + ملازمت و ( 6 ) - ب : - درويش پيش شد و ( 7 ) - ب : درويش ( 8 ) - ب ، ت : + سلام ( 9 ) - الف ، ب : - يكان ( 10 ) - ب : - هر دو ( 11 ) - ب : نتوانست كه پرد ( 12 ) - ب ، ت : + نيز ( 13 ) - ب : - آن بزرگوار ( 14 ) - ب : - برگشت و در مجلس . . . ظاهر شد ( 15 ) - ت : - سر ( 16 ) - ب : فرود افتاديم ( 17 ) - ب : من آمد ( 18 ) - ب : به شيخ بايد رجوع كرد ( 19 ) - ت : + بزرگوار ( 20 ) - ب : + به حواله پير تو ( 21 ) - ت : + به حواله پير تو و ( 22 ) - ب : چون به باطن شيخ متوجه شدم ( 23 ) - ب : - كه